رادمهر جوجورادمهر جوجو، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 29 روز سن داره

R.boreiri

رادمهری آقامعلم

سلام قند عسل مامان . می خوام خاطره یک روز معلم بازیت و با عروسکهات بنویسم . جیگر مامان یک روز صبح که از خواب پاشدی با هم تصمیم گرفتیم که معلم بازی کنی عروسکهات و نشوندی و کتاب قصه های می می نی و کتی هات و که خیلی دوست داری اگر هرشب کامل نخونیم نمی خوابی که برای عروسکهات تعریف کنی . کتاب کتی خودش به دستشوئی میره رو انتخاب کردی برای تعریف کردن بعد همونجوری که تعریف میکردی .مدام از روی تختت می اومدی پایین عملی دستشوئی رفتن و هم نشون میدادی . الهی مامان قربونت بشم .جیگر من .البته مامانی فیلم از شما گرفتم که بعدها خواستی ببینی .   ...
21 بهمن 1391

کوهنوردی رادمهر جوجو

آقا پسر گلم سلام . مامانی می خوام از فتح کمد اسباب بازیهات بنویسم برات . می گن بچه ها از دیوار راست میرن بالا این قضیه :  بدون شرح بقدری خوشحالی که انگار یک کوه و فتح کردی شیطون بلا ...
7 بهمن 1391

رادمهر جوجو و ببعی

سلام گل پسرم دیشب باهم یک کاردستی خوشگل درست کردیم البته می خواستم پوشش بدن گوسفند رو به شما یاد بدم اینکه از چه جنسی است . البته اصل گوسفند و مامان برش زدم جای پا و سرو دست و چشمها و گوشهاش و به من نشون دادی و من چسبوندم و پشم بدن گوسفندو شما چسبوندی . ...
1 بهمن 1391

گربه چاق تپلو

گربه چاقو تپلو میگه                             میو میو      غذای من کجارفت                   پرزدو تو هوا رفت یکی از شعرهایی که رادمهرجوجو بلده اینم عکس گربه چاق تپلو     ...
1 بهمن 1391

داستان یک شب خوابیدن رادمهر جوجو

پسرم مامانی چند وقتی باهم شروع کردیم شبها مراسم خواب اجرا کنیم . بعد از اینکه شاممون و می خوریم میریم دستشوئی دستهامون و می شوریم بعد مسواک می زنیم چند تا فیل شیشه ای هم توی دستشوئی هست هرشب به امید شستن یکی از اونا راضی میشی بیای دستشوئی . خلاصه مراسم دستشوئی که تمام می شه میرسیم به خوابیدن میری از کتابخونه بالای تختت هفت یا هشت تایی کتاب بغل می کنی میای پایین می گی مامان بخون یکی از این کتابها که باعث شد این داستان و برات بنویسم همین کتاب بود وقتی خوندن کتابها تموم شد قسمت جالب قضیه این بود که رفتی خرسهات و آوردی مثل این کتاب بغل گرفتی و تند تند می گفتی مامان دوبین دوبین یعنی دوربین و بیار از من عکس بگیر&nbs...
27 دی 1391

امام رضا

پسرم .چند روز پیش شهادت امام رضا رو پشت سرگذاشتیم . خیلی خوشحالیم از اینکه یک منبع انرژی قوی مثل امام رضا رو داریم .که هر زمانی دلمون تنگه هرزمانی که از همه چیز خسته می شیم بریم سراغ یکی که خیلی مهربونه . عزیزجون شله زرد نذری داشت منم یک عکس خوشگل از شما جوجوها انداختم .البته قرار بود دایی سجاد نیفته فقط نقش یک تکیه گاه و برای رهام داشته باشه ولی نشد .دایی سجاد اگر عکست بد افتاده ببخشید.   ...
27 دی 1391

شعر پاییزه پاییزه از زبان رادمهر جوجو

پسرم این شعرو باهم می خونیم .می دونی این شعرو چه جوری به شما یاد دادم هر روز غروب که می اومدم خونه بابا جون دنبالت تو راه که با هم برمی گشتیم برات می خوندم شما هم فقط گوش می کردی تقریباً دو هفته به این شکل بود تا اینکه یک شب موقع برگشت وقتی داشتم می خوندم پیش خودم گفتم امتحانت کنم ببینم یاد گرفتی یا نه .چون می دونستم بچه برای یادگیری یک شعر حداقل دو هفته زمان می خواد تا تو هرشرایطی بشنوند و یاد بگیرند . مامانی اینجوری برات می خوندم و شما هم جواب مامان و می دادی : مامان : پاییزه وووو رادمهر جوجو : پازییزه (پاییزه ) مامان : برگ از دررررررخت رادمهر جوجو : می زیزه (می ریزه ) مامان :هوا شده کمیییییییی رادمهر جوجو: سد (سرد ) مامان ...
25 دی 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به R.boreiri می باشد