رادمهر جوجو و کتاب
سلام گل پسرم ،ناز نازی پسر. خوبی مامانی . می خوام برات از کتاب خوندنت بنویسم .وقتی که خیلی شوشولو بودی یعنی اون وقتها که تو شمک مامان بودی مامان چون از لگدهای تو در شب خوابم نمی برد بلند می شدم می رفتم توی اتاقت روی تختت دراز می کشیدم و کتابهای قصه ات رو می آوردم و برات می خوندم . وقتی به دنیا اومدی سعی کردم از همون اول تو هر فرصتی برات کتاب بخونم ولی تو جوجوی من هیچ عکس العملی رو نشون نمی دادی و سریع صورتت و برمی گردوندی کم کم داشتم ناامید می شدم پیش خودم فکر کردم شاید از اون دسته بچه ها هستی که به کتاب علاقه نداری .من هم یک مدتی کتاب خوندن و رها کردم . خلاصه جوجوی من تا سه هفته پیش من یک شب رفتم یک کتاب در مورد کاردرخانه کودکان آوردم ...
نویسنده :
مامان
8:45


