رادمهر جوجورادمهر جوجو، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 28 روز سن داره

R.boreiri

رادمهری در کرج

عزیزدل مامان . این هفته پنجشنبه خونه خاله اعظم (دوست مامان )دعوت بودیم . ما از اینجا رفتیم دنبال خاله ناهید اونارو برداشتیم رفتیم کرج . بعد از مهمونی هم رفتیم خونه دایی علی چون عزیز جون اینا نبودند با بابابزرگ رفته بودند طالقان . شب موقع خواب برگشتیم خونه عزیز .فرداش بابا احمد جون اومد رفتیم با دایی علی و زن دایی و رهام وریحانه رفتیم خونه ای که دایی تازه خریده رو ببینیم . دایی علی بابت خونش برامون شیرینی خرید .شما جوجوها هم یک دل سیر شیرینی بازی کردید .رهام جوجو که همینجوری چنگ می زد تو شیرینی ها بعدم می خورد .   ...
15 اسفند 1391

رادمهری و گواش

جوجوی من دیشب فرصت کردیم رفتیم با پسملم گواش و قلم مو کاغذ رنگی خریدیم البته گواش و قلم مو رو برای شما و کاغذ رنگی رو برای مامان . بنویسم برای گلم که خیلی خوشت اومد از رنگ بازی لذت بردی وقتی بازیت تموم شد با چه لذتی گواشات و مرتب توجعبه چیدی گذاشتی روی اوپن آشپزخونه و گفتی بذارم ایجا گم نشه کاغذرنگی رو هم خریدیم برای اینکه مامان تصمیم گرفتم به خاطر کمبود جامون جعبه های رنگی از جعبه های کاغذ A4 که دور ریختنی هستند درست کنم و وسایل جوجومون و خودمون و که لازم نداریم بگذاریم . برای این رنگی درست می کنم چون تو اتاق شما می خوام بگذارم هم جذاب باشه هم جلوه خوبی داشته باشه . از نظر هزینه هم خیلی بصرفه است .چون هزینه زیادی هم بابتشون ...
15 اسفند 1391

رادمهری و مهمونی

عزیز دل مامان چندروزی نتونستم تو وبلاگت بیام دیگه دارم از دست اینترنت کلافه میشم دائم قطعم . حالا با کلی سختی تونستم وارد شم .خاطرات پسملم همینطوری مونده بود رو هوا هیج ثبت نشده نگران بودم یادم بره . خلاصه مامان هفته پیش پنجشنبه خونه خاله ناهید دعوت بودیم با خاله شیرین و خاله اعظم و بچه های گلشون آخه خاله ناهید خونه خریدند یکجورایی مارفته بودیم دیدن خونشون . مامان چندتا عکس از شما گلا انداختم که عکستون از این سنتون یادگاری بمونه . بگم از حنانه کوچولو که هم شمارو اون حساسی هم او ن رو شما نقطه ضعفش و پیدا کردی میری نزدیکش میشی و با انگشت دستش و یا سرش و یا پاش و فشار میدی اونم جیغ میزنه .خلاصه تاآخروقت با هم کنار نیومدید . اینم ع...
9 اسفند 1391

رادمهری و عکاسی

سلام عزیزم چند روز پیش میلاد حضرت رسول (ص) بود .زن دایی ملیحه به من زنگ زد گفت یک آتلیه کودک در کرج به این مناسبت ده روز یک عکس 18*13 رایگان عکس می گیره . من و زن دایی قرار گذاشتیم که شماو ریحانه و رهام جوجو رو ببریم عکاسی و بردیم چندتا عکس خوشگل انداختیم البته من بیشتر سفارش دادم برای اینکه اولین بار بود که شمارو عکاسی می بردم می خواستم از این سنت عکس یادگاری داشته باشم .   مامانی هنوز عکسات آماده نشده هروقت آماده شد تو وبلاگت می گذارم . بالاخره عکسهای پسرم و گرفتم اینم نازگل من     ...
9 اسفند 1391

رادمهری و آزمایش علوم

رادمهر عزیز مامان . گل پسرم اولین آزمایش علومت و اینجوری یاد گرفتی مامانی از قبل مزه هارو داده بودم امتحان کرده بودی مثلاً شک گذاشتم نوک زبونت گفتم مامانی چه مزه ای گفتی شیرین بعد نمک و امتحان کردیم که شور بود بعد آب لیمو رو امتحان کردیم که ترش بود . امروز می خواستم چیزهایی که می تونند توی آب حل بشن و به شما یاد بدم . سه تا کاسه آوردم توی یکیش نمک ریختم یکی رو شکر ریختم و اون یکی رو لپه ریختم بعد یک لیوان آب آوردم اول آب و دادم خوردی گفتم مزه اش و به من بگو هیچی نداشتی بگی گفتم بی مزه است نه گفتی آیه (آره ) حالا این آب و به کاسه ها اضافه کردیم بعد یک قاشق دادم که خوب همه رو هم بزنی وقتی شکر و آب و هم زدی گفتم رادمهر شکر کجا رفت گفتی نی...
21 بهمن 1391

رادمهری و چسب ماتیکی

پسرم گم چند وقتی که با هم کاردستی درست کردن و شروع کردیم .با انواع چسب نواری ، مایع آشنا شده بودی این سری که رفتیم خونه عزیزجون  برای شما یک چسب ماتیکی خریده بود .خیلی ذوق کردی . اینبار مامان کاغذ رنگی ها رو دادم دستت که هرجور خواستی برش بزنی از برشهایی که از زیر دستت می اومدم بیرون من تیکه های درخت و جدا می کردم تا این کاردستی که می بینی بتونیم در بیاریم .   ...
21 بهمن 1391

رادمهری آقامعلم

سلام قند عسل مامان . می خوام خاطره یک روز معلم بازیت و با عروسکهات بنویسم . جیگر مامان یک روز صبح که از خواب پاشدی با هم تصمیم گرفتیم که معلم بازی کنی عروسکهات و نشوندی و کتاب قصه های می می نی و کتی هات و که خیلی دوست داری اگر هرشب کامل نخونیم نمی خوابی که برای عروسکهات تعریف کنی . کتاب کتی خودش به دستشوئی میره رو انتخاب کردی برای تعریف کردن بعد همونجوری که تعریف میکردی .مدام از روی تختت می اومدی پایین عملی دستشوئی رفتن و هم نشون میدادی . الهی مامان قربونت بشم .جیگر من .البته مامانی فیلم از شما گرفتم که بعدها خواستی ببینی .   ...
21 بهمن 1391

کوهنوردی رادمهر جوجو

آقا پسر گلم سلام . مامانی می خوام از فتح کمد اسباب بازیهات بنویسم برات . می گن بچه ها از دیوار راست میرن بالا این قضیه :  بدون شرح بقدری خوشحالی که انگار یک کوه و فتح کردی شیطون بلا ...
7 بهمن 1391

رادمهر جوجو و ببعی

سلام گل پسرم دیشب باهم یک کاردستی خوشگل درست کردیم البته می خواستم پوشش بدن گوسفند رو به شما یاد بدم اینکه از چه جنسی است . البته اصل گوسفند و مامان برش زدم جای پا و سرو دست و چشمها و گوشهاش و به من نشون دادی و من چسبوندم و پشم بدن گوسفندو شما چسبوندی . ...
1 بهمن 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به R.boreiri می باشد