رادمهر جوجورادمهر جوجو، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 28 روز سن داره

R.boreiri

گربه چاق تپلو

گربه چاقو تپلو میگه                             میو میو      غذای من کجارفت                   پرزدو تو هوا رفت یکی از شعرهایی که رادمهرجوجو بلده اینم عکس گربه چاق تپلو     ...
1 بهمن 1391

داستان یک شب خوابیدن رادمهر جوجو

پسرم مامانی چند وقتی باهم شروع کردیم شبها مراسم خواب اجرا کنیم . بعد از اینکه شاممون و می خوریم میریم دستشوئی دستهامون و می شوریم بعد مسواک می زنیم چند تا فیل شیشه ای هم توی دستشوئی هست هرشب به امید شستن یکی از اونا راضی میشی بیای دستشوئی . خلاصه مراسم دستشوئی که تمام می شه میرسیم به خوابیدن میری از کتابخونه بالای تختت هفت یا هشت تایی کتاب بغل می کنی میای پایین می گی مامان بخون یکی از این کتابها که باعث شد این داستان و برات بنویسم همین کتاب بود وقتی خوندن کتابها تموم شد قسمت جالب قضیه این بود که رفتی خرسهات و آوردی مثل این کتاب بغل گرفتی و تند تند می گفتی مامان دوبین دوبین یعنی دوربین و بیار از من عکس بگیر&nbs...
27 دی 1391

امام رضا

پسرم .چند روز پیش شهادت امام رضا رو پشت سرگذاشتیم . خیلی خوشحالیم از اینکه یک منبع انرژی قوی مثل امام رضا رو داریم .که هر زمانی دلمون تنگه هرزمانی که از همه چیز خسته می شیم بریم سراغ یکی که خیلی مهربونه . عزیزجون شله زرد نذری داشت منم یک عکس خوشگل از شما جوجوها انداختم .البته قرار بود دایی سجاد نیفته فقط نقش یک تکیه گاه و برای رهام داشته باشه ولی نشد .دایی سجاد اگر عکست بد افتاده ببخشید.   ...
27 دی 1391

شعر پاییزه پاییزه از زبان رادمهر جوجو

پسرم این شعرو باهم می خونیم .می دونی این شعرو چه جوری به شما یاد دادم هر روز غروب که می اومدم خونه بابا جون دنبالت تو راه که با هم برمی گشتیم برات می خوندم شما هم فقط گوش می کردی تقریباً دو هفته به این شکل بود تا اینکه یک شب موقع برگشت وقتی داشتم می خوندم پیش خودم گفتم امتحانت کنم ببینم یاد گرفتی یا نه .چون می دونستم بچه برای یادگیری یک شعر حداقل دو هفته زمان می خواد تا تو هرشرایطی بشنوند و یاد بگیرند . مامانی اینجوری برات می خوندم و شما هم جواب مامان و می دادی : مامان : پاییزه وووو رادمهر جوجو : پازییزه (پاییزه ) مامان : برگ از دررررررخت رادمهر جوجو : می زیزه (می ریزه ) مامان :هوا شده کمیییییییی رادمهر جوجو: سد (سرد ) مامان ...
25 دی 1391

سومین یلدای رادمهرجوجو

   عزیز دل مادر یلدای پسرم مبالک   بدو که روز کوتاهه پائیز آخر راهه هندونه رو آوردی؟ جوجه هاتو شمردی ؟ زمستون میشه فردا مبارک باشه یلدا ! مامانی برای پسرم و آرشیدا نازنازی لباس خوشگل دوختم چون اولین شب یلدای آرشیدا خانم بود تا شب یلدا بشن هندونه خونمون اینم عکسشون  . یک تیکه هندونه از نوع رادمهر جوجو اینم شیرینی هایی که من و رادمهر جوجو با کمک هم درست کردیم بردیم خونه بابا جون و مامان جون باسلوخ با شکل هندونه تارت با طعم انار   وقتی بابا احمد داشت با آرشیدا خانم بازی می کرد مامانی از خنده هاش عکس گرفتم بابا احمد...
2 دی 1391

رادمهر و آشپزی

سلام نازنازی مامان اومدم برات بنویسم از چند شب آشپزی کردنت که چون دیگه نه نه نمی خوری هرشب برات نوشته بودم که انواع شیرو درست می کردیم برای تنوع روشمون و عوض کردیم چند شب که نون با هم می پزیم . آقای رادمهر جوجوی من هم کمک مامانی با لذت پیگیری تا این نون از فر دربیاد و چنان با اشتها می خوری که تا صبح بیدارنمی شی . اینم عکس رادمهر جوجو درحال هم زدن مواد باهم و با ذوق برای مامان تعریف می کنی که شتر(شکر) جوجو(تخم مرغ ) داری مخلوط می کنی اصلاً طاقت نداری صبر کنی که نون بپزه هر چند دقیقه یکبار می گی مامان من کیک بخ (کیک بخورم ) هر ده دقیقه یکبار میریم در فرو باز می کنیم که ببینی هنوز نپخته وقتی که سینی فرو درمیارم بدو بدو میری کف آشپ...
28 آذر 1391

رادمهرجوجو وخاطره یک روز پنجشنبه

نازناز گلم مامانی وقتی هرروزه میرم سرکار که یکی از غصه های بزرگ شماست چون غروبا که میرسم خونه مامان جون میگه تمام روز می گی مامان من نی ، مامان من نه ، مامان من س کا ، من نه نه  نه ، خلاصه پسرم من هم به خاطر این در طول هفته اصلاً مرخصی نمیگیرم تا پنجشنبه ها بتونم از مرخصی هام استفاده کنم و دو روز تو هفته پیشت باشم .  پنجشنبه ها که خونه می مونم تمام کارهایی رو که در طول هفته دوست دارم پیش گلم باشم و انجام بدم مثل اینکه با هم صبحانه بخوریم ، خرید بریم (به قول رادمهر جوجو بازار، هرکس از شما می پرسه فلان چیزو از کجا خریدی می گی بازار) وقتی مامان خونه ام یکسره تکه کلامت اینه مامان من س کار نه ، مامان من حونه نمی دونم پسرم ...
20 آذر 1391

رادمهری وداستان مخلوط کن

آقای گل من چندروزی که دیگه اصلاً نه نه (م م ) نمی خوری و من شروع کردم جایگزین شبها که شیر می خوردی شیر و با یک چیزی مخلوط می کنم تا نصف شب وقتی بیدار می شی اون و بدم هم مقوی باشه هم سیرت کنه تا خوابت ببره .البته هر ازچند گاهی سراغ نه نه رو می گیری ولی دیگه راضی شدی باید ازش بگذری . روز اول وقتی غروب اومدم باهم رفتیم مغازه شیر خریدیم چون هرروز صبح موقع رفتن با بابایی می ری شیر و کیک می خری برای ساعت ده ، یادگرفتی از کدوم مغازه شیر می خری وقتی به شما گفتم رادمهری کدوم مغازه شیر می خری به مامان نشون بده من بلد نیستم از اون موقع می گی مامان بلد نه یادمر بلد می پرسم رادمهری از کی شیر می خری ؟ می گی آقا مغاسه دار همینکه می رسیم خونه سریع می ...
20 آذر 1391

رادمهری و تولد عموهانی

سلام ، خوشگل مامان برات می خوام بنویسم از خاطره پنجشنبه شب که ما تولد عمو هانی (عموی بابایی) دعوت بودیم . وقتی آماده شدیم رفتیم دنبال عمه جون جون و مامان جون و دایی وحید وقتی رسیدیم جلو در مامان جون ما تو ماشین منتظر بودیم تا اونا آماده بشن بیان .پسرم بیشتراز صدبار از باحالت ناراحتی ازمن پرسیدی : باباجون کو؟  عمه جون جون کو؟ عمه پرکو؟ دایی وحید کو؟ مامان جون کو؟ یعنی تمام این سوالات یکدور می پرسیدی دوباره برمی گشتی از اول شروع می کردی به پرسیدن .بعضی جاها خودتم خندت می گرفت اینم عکس گل پسرم که ناراحت چرا بقیه هنوز نیومدند   خیلی خیلی خوش گذشت .همین جا از عمو محسن و الهام جون تشکر می کنیم که یک شب قشنگی رو برامون بوجود آو...
13 آذر 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به R.boreiri می باشد