رادمهر جوجورادمهر جوجو، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 28 روز سن داره

R.boreiri

رادمهری و رعدو برق

جوجوی من سلام .برات بگم از رعدوبرق دیشب که خیلی ترسیده بودی .نیمه های شب بود آسمون شروع کرد به رعدو برق زدن . شما یکدفعه از خواب بیدارشدی شروع کردی به گریه کردن .مامان سریع خودم و بهت رسوندم من و بغل کردی و دستات و گذاشتی رو چشمات که برق زدن آسمون و نبینی . قصه ابرها رو برات تعریف کردم که چطوری ابرا به هم می خورند و گریه شون می گیره و بارون میاد . تو فقط گوش میدادی و با یک دستت گردن من و سفت گرفته بودی و با دست دیگت چشمات و بسته بودی . تا خوابت برد . الهی مامانی قربون معصومیتتون بشم . ولی امروز هوای خیلی خوبی داریم .بهاری بهاری . ...
26 تير 1391

رادمهری وطالقان

  ناناز پسرم برای اولین بار بردیمت طالقان خیلی لذت بردی . جمعه 29/٠٢/91 من و شما و بابایی و بابابزرگ باهم رفتیم هوا بهاری بهاری بود شقایقا دراومده بودند تمام کوهها و دشتها سرسبز سرسبز بود توی سبزه ها قدم می زدی مثل اینکه بال در آورده بودی. . سد پرآب . کنار سد پر ازمسافرایی که از راه دور اومده بودندو چادر زده بودند . پسرم تا به اون روز حیوانات اهلی گاو گوسفند سگ رو از نزدیک ندیده بودی . خیلی برات جالب بود کنار رودخونه اون همه آب پشت سرهم می گفتی دا دا دا آخه به آب می گی دا . یک خواب جانانه توی پشه بند با هوای خنک بهاری زیر درخت کردی کلی لذتش وبردی .قاصدکها همه گل کرده بودند و می رفتی می چیدی و چون زورت نمی رسید...
23 خرداد 1391

رادمهری و موسیقی

جیگری مامان چند وقتی بود البته وقت نه ،چند سالی بود که مامان تصمیم داشتم کلاس موسیقی برم که کمی تنبلی باعث شد پشت گوش بندازم . تا دو ماه قبل برای اینکه احساس کردم به یک چیزی نیاز دارم که فکرم از این همه مشغله آزاد کنم موسیقی بود اونم سنتور البته یک دلیل قوی تر دیگه این بود که می خواستم جوجوم با موسیقی آشنا بشه چون با استادم صحبت کردم گفت: پدر من هم تار می زد و شنیدن تار تو خونه با عث شده بود که ایشون به موسیقی  علاقمند بشه و الان به استادی رسیده . با بابایی صحبت کردم تصمیم گرفتم که حتماً کلاس برم . نزدیک محل کارم فرهنگسرای است مربوط به شهرداری که انواع کلاسهای موسیقی رو هم داره .بالاخره ثبت نام کردم  .روزی که رفتم سنتور بخرم ای...
21 خرداد 1391

رادمهری و پارک ارم

رادمهری مامان روزجمعه رفته بودیم پارک ارم تا پسرم که کمی بزرگترشده بتونه از وسایل بازی استفاده کنه . سری قبل که رفته خیلی کوچولو بودی اصلاً هیچ بازی رو نمی تونستی استفاده کنی ولی اینبار هرچند بیشتر بازیها برای بچه های زیر سه سال نبود ولی یکی دوتاش بدردت می خورد . من و شما سوار قوهای شناور تو آب شدیم بقدری ذوق کرده بودی دائم جیغ می زدی و برمی گشتی بچه های پشت سرت و می دیدی . وقتی به بابایی می رسیدی می خندیدی و دست تکون می دادی . بقدری وروجک شدی از کنار هر وسیله که رد می شدیم با دستت می زدی به سینت می گفتی من من بعد گریه می کردی یعنی من سوار بشم . خیلی خوش گذروندی . ما هم پسرم از شاد بودن تو لذت بردیم .
21 خرداد 1391

رادمهری و واکسن یک سال و نیمی

رامهر مامان دیگه بزرگ شدی یعنی شدی یک سال ونیم البته برای مامانی که لحظه لحظه عمرت ارزش داره فکر می کنم که خیلی گذشته از بدنیا اومدنت ولی نه هنوز خیلی راه داری برای بزرگ شدن . پسرم سوم خرداد سررسید واکسنت بود وای که چه واکسن سختی بود و چه شرایط سختی رو گذروندی . دقیقاً سه روز تب کردی و دائم ناله میکردی هیچ چیزی جز شیر نمی خوردی .بمیرم برات مامانی سه شب نخوابیدم البته خودتم نخوابیدی روزی که واکسن زدی کشیدیمت 11 کیلو بودی ولی دو روز بعد واکسنت کشیدیمت شده بودی ده کیلو . گل پسر هرچند سخت گذروندی ولی برای حفظ سلامتی خودت این سختی رو هم ما هم خودت تحمل کردیم . عزیز دلم نه من و نه بابایی اصلاً طاقت مریضیت یا سختی کشیدنت و نداریم .خیلی...
10 خرداد 1391

عموی مهربون رفت

جوجوی من نوشتن این مطلب برام خیلی سخت حتی الان که دارم می نویسم دنیای از غم من رو گرفته ولی باید حتماً بنویسم چون تنها بازگو کردن این خاطرات  از عموی مهربونت هست که برات به یادگار می مونه ممکن من هم بعدها به خاطر روزمرگی زندگی این حرف ها رو فراموش کنم .دوست دارم اینجا ثبت بشه . رادمهر جوجوی من شما یک عمو داشتی (متاسفم که می گم داشتی )ولی بعدها که بزرگتر و بزرگتر شدی می فهمی که همیشه همه چیز بر طبق میل آدم پیش نمی ره شاید خیلی چیزها رو تو زندگی به دست بیاری و خیلی چیزها رو هر چقدر هم که عزیز باشه از دست بدی فقط از خدای خوبم  میخوام که مقاومت در برابرسختیها  وصبوری رو جزئی از وجودت قرار بده تا بتونی به بهتر...
12 ارديبهشت 1391

اتفاقی برای دوربین عکاسی

رادمهری مامان روز پنج شنبه رفته بودیم فروشگاه برای خرید بعد از اینکه خریدامون و کردیم وقتی از طبقات اومدیم پایین رسیدیم به طبقه اول یکدفعه من و بابایی یادمون افتاد که تورو بگذاریم توی این چرخ دستی های فروشگاه بچرخونیم . کلی ذوق کرده بودی انگار که ماشین سواری می کردی من که همیشه به خاطر تو وروجک همه جا دوربین و می برم که از لحظه های قشنگت عکس بندازم به ذهنم رسید که سوار این سبدها هستی از تو عکس بگیرم . دوربین و درآوردم دو تا عکس انداختم . بابایی ایستاده بود چون تو حرکت عکسها بد می شه . تو هی برمی گشتی سمت بابایی که بگی حرکت کنه . من اومدم جلوتر بگم رادمهری مامانی رو نگاه کن دوربین از دستم افتاد . وای نمی دونی پسرم که چقدر ناراحت شدم دیگه ...
12 ارديبهشت 1391

فرهنگ لغات رادمهر جوجو

سلام گل پسرم این قسمت رو برات می نویسم تا بعد ها به کلمه هایی که شروع کردی برای حرف زدن بخندی و لذت ببری   پسرم الان که تقریبا یک سالت خیلی کلمه استفاده نمی کنی ولی این دیکشنری رو باز می گذارم هروقت کلمه جدیدی یاد گرفتی به اون اضافه می کنم . تیت تات = تیک تاک                          به به =خوشمزه است نه نه نه = نه                                ...
12 ارديبهشت 1391

خاطره رادمهری و کلید

رادمهری مامان سلام . از دیشب برات بگم که بابایی وقتی اومد خونه که یک استراحتی بکنه و چایی بخوره دوباره می خواست بره بیرون وقتی خواست بره پرسید کلید ماشین من و ندیدید ؟   ما نزدیک به یک ساعت خونه رو گشتیم تمام اسباب بازیهای گل پسرم و ریختیم بیرون ولی پیدا نکردیم گفتیم شاید روی ماشین بابایی جا گذاشته رفت ماشین رو هم دید ولی نبود قبل تر بابایی رفته بود یک کپی بگیره گفتیم شاید توی مغازه جا گذاشته رفت اونجا هم پرسید  نبود خونه بابابزرگ هم زنگ زدیم چون یکسر بابایی رفته بود اونجا گفتیم شاید جا گذاشته نبود که نبود خلاصه کلی گشتیم پیدا نکردیم . بابایی گفت عیب نداره با کلید یدکم میرم تا سرفرصت بگردیم . همین که بابایی رفت . عمه ها هم...
12 ارديبهشت 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به R.boreiri می باشد