رادمهر جوجورادمهر جوجو، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 28 روز سن داره

R.boreiri

رادمهری در باغ

دیروز پسرم عمه جون بابایی ازمکه اومده بود و ما دعوت بودیم که بریم ببینیمشون . عکسی که موقع رفتن تو ماشین از پسرم انداختم . جایی که دعوت بودیم یک باغ خیلی بزرگ و قشنگی بود در پونک که توی اون یک تالار بود من از فرصت استفاده کردم و توی این باغ پاییزی چند تا عکس از پسرم انداختم اینم عکسهای خوشگل پسرم . رادمهری و باباجون در حال نگاه کردن مرغابی های باغ   ...
11 آذر 1391

رادمهر جوجو مریض شده

پسر گلم چند روزه که سرما خورده آب مماخش میاد ، سرفه هم می کنه دیروز با بابایی رفتند دتر(دکتر) مامانی سرکار بودم نتونستم بیام آقای دتر گلوی رادمهر و نگاه کرده به پسمل نازم دایو (دارو ) داده همه بچه ها وقتی مریض میشن به زور دارو می خورند رادمهری من داروهاش و میگیره تو دستش توی خونه می چرخه با ذوق می گه من دایو آقا دتر به من دایو ، شبت (شربت ) قص (قرص) قطه (قطره ) من مییض (مریض ) من شغم (شلغم )بخ (بخورم ) الهی مامانی قربونت بشم که به قول خودت مییض (مریض)شدی مامانی لحظه لحظه هایی رو که از پسرم دورم برام یک عمر می گذره ...
8 آذر 1391

گالری عکسهای ناب رادمهر جوجو

مامانی می خواستم توی گالری تصاویر برای شما عکسهات و بگذارم ولی هنوز نتونستم راه بندازم فعلاً مامانی عکسهات و اینجا می گذارم تا گالری تصاویرت راه بیفته .       پای رادمهر کوچولو رادمهر کوچولو دست در دست بابابزرگ انشاء الله یک روزی آقا رادمهر بتونه کمک بابابزرگ بشه و تو سختی ها کمکش کنه رادمهرجوجو دستاش و تو هم گره کرده پسر گلم این عکس و مامانی انداختم بعدها که بزرگتر شدی بدونی چقدر کوچولو بودی که کف دستت اندازه پستونکت بوده پس پسر گلم هیچ  وقت تو زندگیت فراموش نکن که چقدر ناتوان و ضعیف بودی و خداوند چه لطفی رو شامل حال ما می کنه و به چه قدرتهایی می رسونه . خدایا هزاران بار شکر  ...
30 آبان 1391

رادمهر جوجو و نی نی های خاله الناز

بالاخره رفتیم دیدن نی نی خاله الناز فرصت نمی کردیم . البته رفتنمون خوب موقعی شد چون همزمان با تولد شماو آقای آرین شد چون تولدتون یک روزه . عزیزای گلم تولد جفتتون مبارک . خاله الناز یک نی نی خیلی خوشگل داره به اسم آیلین اینم عکس نازش . آرین جون تولدت مبارک آرین کوچولو و رادمهرجوجو آرین کوچولو ورادمهر جوجو درحال نقاشی کشیدن با مداد شمعی و آیلین نازنازی هم که همش لالا بود روی پای مامانش لالا کرده ...
27 آبان 1391

داستان رادمهری و نه نه

پسرگل من ، جوجوی من از وقتی که شروع کرد به حرف زدن به ممه می گفت نه نه . خلاصه این پسمل من همچنان نه نه می خورد تا دو هفته پیش رفتیم پیش دکترقدس تهرانی آقای دکتر به رادمهر جوجو گفت نه نه نباید بخوره جاش غذا بخوره .البته قدو وزن رادمهر و کشید قد 83 cm و وزنش 11 کیلو بود . یک اتفاق جالب افتاد وقتی رفتیم داخل مطب شروع کرد. به گریه که آمپول نه یعنی من و آمپول نزنید . آقای دکتر هی می گفت پسرم من آمپول نمیزنم کاری به شما ندارم بعد رادمهری رو بلندکرد گذاشت روی وزنه که وزنش و بگیره یکهو جوجو دست کرد توی لیوان پنبه های آقای دکتر همه پنبه ها رو مشت زد کرد توی پیرهنش و همچنان هم گریه میکردو می گفت آمپول نه   . آقای دکتر کلی خندی...
19 مهر 1391

رادمهر جوجو و خمیربازی

مامانی برای رادمهر گلم با آرد و آب و نمک و رنگ خوراکی خمیر بازی درست کردم تا پسرم اگر هوس کرد بخوره چیزیش نشه . گل پسرم بنویسم برات طرز تهیه اش و : آرد     یک پیمانه       آب   به مقداری که خمیر به دست نچسبد     نمک برای فاسد نشدن خمیر     و رنگ هم به دلخواه البته خوراکی گلم وقتی خمیر بازی می کنی میگی مامان کم کم یعنی کرم درست کن و با اون چاقوی پلاستیکی کرمها رو از وسط نصف می کنی ذوق می کنی .   ...
3 مهر 1391

سربازی دایی سجاد

گل پسرم چند روز پیش مراسم آش خورون سربازی دایی سجاد بود .البته مراسم که نه، مامانی به رسم قدیم برای دایی سجاد آش پشت پا درست کرده بود . البته سرباز راه دورنیست پادگانش تا خونه مامان بزرگ 10 دقیقه راه . خلاصه دو تا عکس ناب از دایی موقع ورود به خونه گرفتم که می گذارم تو وبلاگت یادگاری بمونه . ...
27 شهريور 1391

مسواک زدن گل پسرم

خوشگل مامان جدیداً خودت میری توی دستشوئی دمپائی می پوشی روی صندلی می ایستی مثلاً مسواک میزنی .ببین چه نازناز می شی .شیطون بلای من .مامان قربونت بشم . ...
27 شهريور 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به R.boreiri می باشد